Iranian Woman
 

 


زن ايـرانـی
Iranian Woman
 

 
 
 

Can't Keep Quiet

 

 


Front List Literature


سنگـسـار

.

Recent

NIAC charlatanism is not about things that I disag...
NIAC: The murky organization “Why would Ambassad...
Do Trita Parsi and NIAC use porn as a way to force...
Nobel prize ceremony with victims' mothers A gro...
I was reading about the hostage crises and the ti...
Yes! There is a connection between human security ...
Iran: Crimes Against Humanity This report may he...
An Open Letter to Pantea Beigi As a participant...
Iran It looks like that Reza Aslan and Trita Pars...
Security Apparatus versus Pasdaran I am not so mu...

Archives

03/01/2003 - 04/01/2003
04/01/2003 - 05/01/2003
05/01/2003 - 06/01/2003
06/01/2003 - 07/01/2003
07/01/2003 - 08/01/2003
08/01/2003 - 09/01/2003
09/01/2003 - 10/01/2003
10/01/2003 - 11/01/2003
11/01/2003 - 12/01/2003
12/01/2003 - 01/01/2004
01/01/2004 - 02/01/2004
02/01/2004 - 03/01/2004
03/01/2004 - 04/01/2004
04/01/2004 - 05/01/2004
05/01/2004 - 06/01/2004
06/01/2004 - 07/01/2004
07/01/2004 - 08/01/2004
08/01/2004 - 09/01/2004
09/01/2004 - 10/01/2004
10/01/2004 - 11/01/2004
11/01/2004 - 12/01/2004
12/01/2004 - 01/01/2005
01/01/2005 - 02/01/2005
02/01/2005 - 03/01/2005
03/01/2005 - 04/01/2005
04/01/2005 - 05/01/2005
05/01/2005 - 06/01/2005
06/01/2005 - 07/01/2005
07/01/2005 - 08/01/2005
08/01/2005 - 09/01/2005
09/01/2005 - 10/01/2005
10/01/2005 - 11/01/2005
11/01/2005 - 12/01/2005
12/01/2005 - 01/01/2006
01/01/2006 - 02/01/2006
02/01/2006 - 03/01/2006
03/01/2006 - 04/01/2006
04/01/2006 - 05/01/2006
05/01/2006 - 06/01/2006
06/01/2006 - 07/01/2006
07/01/2006 - 08/01/2006
08/01/2006 - 09/01/2006
09/01/2006 - 10/01/2006
10/01/2006 - 11/01/2006
11/01/2006 - 12/01/2006
12/01/2006 - 01/01/2007
01/01/2007 - 02/01/2007
02/01/2007 - 03/01/2007
03/01/2007 - 04/01/2007
04/01/2007 - 05/01/2007
05/01/2007 - 06/01/2007
06/01/2007 - 07/01/2007
07/01/2007 - 08/01/2007
08/01/2007 - 09/01/2007
09/01/2007 - 10/01/2007
10/01/2007 - 11/01/2007
11/01/2007 - 12/01/2007
12/01/2007 - 01/01/2008
01/01/2008 - 02/01/2008
02/01/2008 - 03/01/2008
03/01/2008 - 04/01/2008
04/01/2008 - 05/01/2008
05/01/2008 - 06/01/2008
06/01/2008 - 07/01/2008
07/01/2008 - 08/01/2008
08/01/2008 - 09/01/2008
09/01/2008 - 10/01/2008
10/01/2008 - 11/01/2008
11/01/2008 - 12/01/2008
12/01/2008 - 01/01/2009
02/01/2009 - 03/01/2009
03/01/2009 - 04/01/2009
04/01/2009 - 05/01/2009
06/01/2009 - 07/01/2009
07/01/2009 - 08/01/2009
08/01/2009 - 09/01/2009
10/01/2009 - 11/01/2009
11/01/2009 - 12/01/2009

 

 

Monday, January 31, 2005

 

"I" and "you" are but the lattices,
In the niches of a lamp,
Through which the One Light shines.
"I" and "you" are the veil
Between heaven and earth;
Lift this veil and you will see
No longer the bonds of sects and creeds.
When "I" and "you" do not exist,
What is mosque, what is synagogue?
What is the Temple of Fire?

Mahmud Shabistari
(fourteenth century)
The Secret Rose Garden
  


 

I am invited at Yale on... and am... chewing my nails because I am sick and can't drive for 45 minutes. I have asked P to attend the ceremony instead of me. That way I will only miss 50%!
  


Saturday, January 29, 2005

 

The Oblivion

Every time but nights
I think of you, the kind hands
And the soul, which opened the doors
And shined

I have been restless and unable to rise
From the rocky days of grieving,
Your passing over to a world,
Under the clouds fur and the crossing edges
Of the ocean blue and the eternity

You keep walking,
Maybe death is thoughtful and trying
The little while freezing forever
Strolling on the edge...

How can I dare to look upon your empty place?
Your voice unheard on the phone,
Your sight in the mirror,
Shattered as the glass world

When the time comes- like all else
I will follow your footsteps
And nothing else in the universe
Will holdback my wings from stretching in the air

Sheema Kalbasi
  


Friday, January 28, 2005

 

I googled this girl... (she is an Iranian who has made a film about a girl I went to school with...) then I searched her name on Orkut and I ended up seeing these familiar faces from the past - in her circle of friends! Once they presented something in my life... they were his friends... I remember those days... when both my growth and his... were blocked by the presence of the other...

The garden is covered in white but the garden of my heart is colorful... every morning when I wake up to live another day grieving over the loss of my mother... I know I am lucky for being with P and having his presence in my life and not him-the other...he never knew who I was... I never knew him!

Thank you A... seeing your face in your black shirt standing tall like you always did... brought back many bad and... good memories from the past...
  


Friday, January 21, 2005

 


آرش سیگارچی دستگیر شده اگه کسی پتیشنی برای آزادی آرش درست کرده لطفا به من اطلاع بده

  


Thursday, January 20, 2005

 

I have cut the little girl's hair so short that she looks like Lolek & Bolek.
  


 

...as you very well know the tsunami has washed over the Iranian population for the past 26 years and hundreds of men and handful of women have been arrested, executed, killed and the latest victims... are the writers, journalists and the bloggers... with their upraised hands they are trying to hang on to something... their upright fingers waving in the air to get some attention before their hands fall to the side of their body... and their body is taken to the prisons of the oppressive regime of Iran...
  


 

Arash Sigarchi... an editor, journalist, poet and a blogger was arrested on Jan/18th in Iran.
  


Wednesday, January 19, 2005

 


کم دانسته ای!

نمی دانی کدام از کدام
سنگین تر است
سیست یا سیاست
سر از ته ات که جدا می شود تازه
می فهمی که چقدر قدر زندگی را
کم دانسته ای!
ترس در تک تک سلولهایت
دنگ دنگ تلنگر می زند
می ترسی باز هم
نمی دانی چرا
از زیرزمین سرد
یا جسدی که نمی دانی چطور شسته می شود
دینگ دانگ تلنگر می زند
نعش زن بوده ای-ات
را از عکسهای مربع مستطیل جدا میکنی
بوده ای ات هنوز نمی داندت
نیستنت کم نیست برای
آنکه بودنت را دوست می داشته-می دارد
نیستنی که بودنت را از یاد برده بود
جسد سه لا لای کفن لباس و پالتوی پوست مسکو
خوابیده
نعش کشت پول مشت و مال بعد نعش کشی می خواهد
شیما!

  


Friday, January 14, 2005

 


این لینکیه که سایه سیرجانی فرستاده. با اینکه من طرفدار گروههای سیاسی داخل و خارج از ایران نیستم ولی مخالف ترور شخصیتی هستم و اگه شما هم فکر می کنین می خواین صداتون شنیده بشه می تونین اسمتونو اضافه کنین. اینم لینک
http://www.kvinnonet.org

  


 


الان مدتی هست که ادیتور مجله اینترنتی ام.ای.جی
هستم و تا آخر ماه باید اشعاری که فرستاده شده رو انتخاب کنم.یه زن که فکر می کنم اسکیزوفرنی داره به اندازه 500 نفر ای-میل داده و هر بار می خواد به یه اسمی کارشو چاپ کنم. بهش جواب رد دادم. چیزی که برخلاف وقتهای دیگه اینبار بهش توجه کردم اینه که راحت "نه" بگم. قبلا همیشه سعی می کردم توی اشعار و کارهای فرستاده مردم یه چیزی رو پیدا کنم تا به همه یه شانسی داده باشم ولی فکر می کنم با مرگ مامان یه چیزی توی من شکسته شده و یه جورایی بی حوصله تر از اونی ام که بشینم اراجیف از هر نوعی رو تحویل بگیرم یا قبول کنم
  


 


ملالی نیست

خسته ام و... تب دار شاید
بیرون برف می بارد و زنی دیوانه مدام برایم ای-میل می زند
قلبم روی برف می نشیند
و پالتوی سیاه مادر
و شالی خاکستری

روی برفها
تن تبدارم را می اندازم

باغچه سفید است
کوه سفید است
تخم چشمان هم

گیسوانم بلند
تار سفیدش به سیاهی رنگ شده
تارنمای نمای گیسوانم
سپیدی اش اما
ناپایدار


کوهپایه را زیر ناخنهایم
و حیرت سفید چشمانم
پالتوی سیاه
شالم کو؟

و این تخم مرغهای شکسته
و پنیرهای فاسد
و کاهوهای گندیده

شیما؟
برف را می گزم

تشنه
روی برف می لغزم
برهنه در برف
و رد دستهایم
بلندتر از شال
خاکستری
سر می خورد


  


Thursday, January 13, 2005

 


دختر کوچولو نصف موز تو یه دست رو به من میکنه و میگه: بخور مانی... این موزه. با چشمهای خواب آلود (ساعت 5 صبح) بهش نگاه می کنم و میگم نه عزیزم، مانی الان چیزی نمی تونه بخوره. با اصرار میگه بخوررر. میگم نه دخترکوچولو مانی نمی خواد... لب ور میچینه بعد هم که عکس و العملی از من نمی بینه شروع می کنه با جیغ حرف زدن. بهش می گم دختر کوچولو با جیغ زدن و صدا بلند کردن که مانی حرف تو رو بهتر نمی شنوه. یواش بدون داد و فریاد بگو خواسته ات چیه اینجوری که من فقط جیغ می شنوم... مقاله هایی هم که توی این سایت و اون سایت خبری میخونی یا به صورت نامه دسته جمعی برات می فرستن... اونم از آدمهای که هم اسما و هم رسما انتظار مطالب منطقی داری پر از شعر و قصه و آه و فغان و جیغ هست... وقتی سوال هم می کنی به جای یه جواب ساده با آدم پدر کشتگی پیدا میکنن - دعوتشونو پس میگیرن چون حتما انتظار داشتن من جزو آدمهای به به و چه چهی باشم یا خودمو سانسور کنم! اگه کسی نتونه با آدمی مثل من دیالوگ برقرار کنه با کی می تونه گفتگو کنه؟- باز خدا رو شکر من فقط در مقابل دختر خودم مسولم که بهش یاد بدم با جیغ حرف نزنه که حرفش قابل فهم باشه خدا به داد گوش بقیه برسه که چه آدمهای جیغ جیغویی اونم بدون اینکه یه آلترناتیوی در مقابل مواردی مثل همین مورد فراخوان داشته باشن به آدم چیزای دیگه تحویل می دن.

تو فکر نوشتن یه مقاله ام ولی هنوز وقت نکردم چیزی بنویسم
  


Wednesday, January 12, 2005

 


از آنجایی که این دیالوگ-نوشته ها می توانند سوالاتی باشند برای هر ایرانی آزاده ای که موافق یا مخالف رفراندوم می باشد این نامه ها به صورت عمومی در وبلاگم گذاشته می شود. لازم به ذکر است که هیچکدام نامه های خصوصی نیستند بلکه دقیقا به صورتی که در زیر دیده
می شوند برای خوانده شدن به افراد دیگر هم فرستاده شده اند.

شیما کلباسی

  


 


عنوان نامه: امان!

در پاسخ به پرسش نخست بگذاريد فرياد كشم كه با هر دو مخالفم. با حاميان درون قدرتش و آناني كه در اين بيغوله تدارك بيينان با سفسطه سرگرم حمايت از چند خط ديكته شده گشته اند.

سواي امضا كنندگان و ارايه دهندگان با دو نگاه به كلمات و سياق متن نظر مي افكنم: كلمات به زباني گويا اعلام مي دارند : از آنجا كه تجربه اين هشت سال نشان داد رياست جمهور مسوول نبوده و ساختار نهادهاي موجود و قانون اساسي دست مسوولين! را بسته است بايست بياييم و قانون اساسي نويني كه البته يادمان نرود براساس حقوق بشر بودنش را! تدوين نماييم. كه؟ مجلس موسساني كه اين فراخوان به همه پرسي نسبت بدان حكم مي كند و دست آخر اين مجلس موسسان قانون اساسي كه مي گوييم را مهر تاييد مي زند. از شيما خانم مي پرسم آخر اين با چه منطق مبارزه و احقاق حقي سازگاري دارد؟ بگذريم كه فرض محال محال نيست و آمديم افراد خودي نشان دادند كه بله طالب اين مجلس موسسان هستيم و اين مجلس موسسان هم مانند ظهور غافلگيرانة طراحان يكشبه درخشيدن گرفت و در آخر هم بله اين هم قانون اساسي نوينمان. گيرم چه غم گر همه عالم مردند.
شيما جان، نه مفهوم كلمه به كلمه اين نوشته نه مفهوم برداشتي از سياقش با درد من نوعي و آنچه بر ما رفته و مي رود همخواني ندارد. گر تو اينگونه نمي انديشي خوب حتما مشكلات را فقط يك چيز ديده اي و راه حل را هم در اين. اما نازنين، حتما اخبار نوشته و نانوشته را نيز دنبال مي نمايي. حتما مي داني در چه زمانه و مكانه اي در دنياي امروز قرار گرفته ايم. حتما سرنوشت آزادي در سرزمينمان را ديده اي. حتما مي داني جوانان داخل ايران نمي خواهند عروسك خيمه شب بازي باشند و به بله صحيح است قانع گردند. نازنين: خواسته صريح است: آزادي. در محيط خفقان زده اگر نيم قدمي از آنچه خواسته بازيگران قدرت است خلاف برداري آن قلم را مي شكنند مگر دردي از درد بيدرمانشان از قبيل كسب آبرو نداشته يا استمرار نفوذشان را رقم زني.
بگذار اين جماعت طراح خوش كارشان باشند، اما درد من چيز ديگري است.نكته اي است وراي اين بازيها. آينده روشن براي جوانان با انگيزه اي اصيل و راه گشا محك مي خورد. زمانه اي كه بايست ستون فرهنگ آزادگي و انديشه مشعل فروزان راه مبارزه باشد. معلوم است كه در خفقان نگاه داشتن اين ستونِ بايسته، اين چنين فعالان مثلا سياست نويس در محيط هويت گريز جمعي هم وطنان مي تواند سبب سرگرمي شود. اما نازنين همانطور كه خواندي زمان را داريم از دست مي دهيم.

مي گويي با جنايتكار نبايست آشتي كرد. مگر من قهر كرده ام. ابدا موضوع آشتي يا قهر نيست. موضوع مسووليت است. شما در مملكتي زندگي مي كنيد كه اگر براي ساعتي هم شده بخواهي فرزند دلبندت را به دست پرستاري بسپاري از او كارنامه گذشته اش را مي طلبي، به نظارت مستمرش مي پردازي و مي داني اين پشتگرمي را نيز داري كه اگر احيانا خطايي رفت محكمه اي هست و ضمانتي. حال چطور است كه بعد از بيان اين خط كه : با جاني متحد نمي شويد ، يك آن قلب مهربانتان از ترس تداوم كشتار آلوده به شعار " به نتيجه مطلوب رسيدن حركت مردم " مي شود. اين را در توجيه "مذاكرات جهت دار" تقيه جالب مي انگاريد. نفهميدم، مي دانيم كه هر مذاكره اي هدفي را دنبال مي كند، اگر هدف حركت مردم است، مگر اين حركت جز به سوي آگاهي و عدالت خواهي مي تواند باشد. نكند حركت به سوي فراموشي به منظور ترس از كشتاريد. نازنين يادتان باشد در سرزميني هستيد كه جان آدمي ارزش دارد، مي گويند يك سوزن به خود بزن آنگاه جوالدوز به ديگري. هر مذاكره يا بخششي كه دوست داريد بايست بعد از آگاهي دادن به مردم صورت پذيرد.
اينگونه گز نكرده پاره كردنهاي تكرار همان اشتباهاتي است كه سرمان آورده اند، و اين بار ديگر با تكرارش مسووليد.

بگذار به شاهنامه بنگرم چون قبول دارم:

تو اين را دروغ و فسانه مدان
به يك سان روشن زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد
دگر باره رمز معني برد

بيا به حق طلبي كاوه آهنگر دوباره شيشه دلمان را صافي دهيم. بيا بار عام ضحاكي را ببينيم كه گوش تا گوش رايزناني صاحب مقام ايستاده اند و صحنه صحنه امضا جمع كردن است. به چه منظور؟ موضوع شهادتنامه اي است كه عدالت ضحاك زمان را مي گويد. در آن جمع يك كاوه، آري درست خواندي، يك كاوه نيز هست كه از حق طلبي باز نمي ايستد. و نوبت نوبت تجلي روح مقاوم ايراني است: روحي حق پرست و بي پروا. كاوه پس از خواندن آن محضر مي خروشد: كه اي پايمردان ديو... آري كه آي پايمردان ديو. نه ديوي در كار نيست، ديو همان پليدي است، ريا و دست درازي است.

شيما خانم، كوه انتقام ملتي ستم رسيده عظيم است. يادمان باشد مبارزه وقتي واقعيت مي يابد كه اجزايش فراهم باشد و اين روز روز سواي جماعتي كه سر خود را زير برف نگاه داشته اند من نوعي دارم مي بينم چه بر سرم آمده چه مي كنند و چه سياهي در انتظار است. اگر در آن زمان پيش بند چرمينة سوراخ سوراخ كاوه، دل چاك چاك ستم رسيدگان، بر فراز نيزه افراشته قرار مي گرفت يادمان باشد در اين روزگار ما نيز جاذبه اين فرياد و آن علم به مراتب قوي تر از افسونهاي مردم فريبان است. يادمان باشد كاوه هوس قدرت ندارد، مقصودش نجات ايران است و ايرانيان. مقصودش احياي حيثيت پايمال شده ايراني است و دفع ستم.
ضحاكان زمانه پير مي شوند، ديگر چهره رفسنجاني ها، خامنه اي ها، جنتي ها و ... دلي را به ترس نخواهد انداخت. صدام را همه ديدند. اما بدبختي ما همان فرزندان به بي هويتي خو كرده اينگونه تعليم ديده اي است كه يكشبه سر بزنگاه بايست خوش رقصي مدرني نيز تحويلمان دهد. سازگاران، ظريف ها، حسن روحاني ها ، پيام فضلي نژادها تعليم يافتگان اينانند. اگر قدرت را از اينان بگيري چه مكاني خواهند داشت؟ هيچ. پس مي دانيم اين تغيير ظاهر بازي استمرار غارت سرزمينمان است و دشمني با آنچه كه ديگر از ايران و ايرانيان باقي خواهد ماند.

شيما خانم نازنين، اگر پيام اين فراخوان؛ ضرورت ايجاد دادگاه جهاني به منظور مسووليت جمهوري اسلامي مي بود آنگاه دل من نوعي به آينده اي منظم و قانونمند دلشاد مي گشت و بدانيد با شوق و اميد هر كاري از دستم بر مي آمد در خدمتش نهاده بودم.
اگر پيام اين فراخوان " ايست معامله دولتهاي ديگر با تك نفراتي " مي بود با جان و دل بپا خاسته بودم.

مي دانم شما در هر تلاشي براي رساندن صداي ظلم و جلوگيري از آن همراه بوده ايد، ببينم درد امروز مگر نه اين است كه چاره به روز مي طلبد. پس چرا از درج چنين خواسته اي دريغ ورزيدند؟ مگر نه اين است كه ديگر آن شكنجه گر نيز از اينكه دادگاهي داير شده و دنيا برش تنگ آمده ، اين او مي بود كه مي ترسيد...

بگذريم، وقتمان را صرف اين بازي نكنيم. جوانان ايران مبارزين واقعي هستند و آنها از اين بازيهاي حكومت سخت دلزده هستند. اگر دل در گرو احقاق حقي داريد با جوانا ن ميهني باشيد كه ميهن بودنش و افتخار به هويت ايراني اش بلايي است در مقابل دست درازي سود طلبان. همراه جواناني باشيد كه عليرغم ستيز بيش از دو دهه با هويت اش، مي داند اين قدرت غصب كنندگان نه آيين دارند و نه دين! دلزده از بازي جماعت اين چنين فراخوان بده، دلسرد از سياستبازان بي اخلاق سياسي و خشمگين از سيستمي كه دشمن اوست به خروش آمده.
صداي خفه نگاه داشته شده منوچهرها، اكبرها، احمدها، اميدها، پرستوها، آرش ها، سيامك ها، سياوش ها، محمدها، عليرضا ها، مژده ها و و و باشيد. و بدانيم نوشتن قانون اساسي منطبق با اصول حقوق بشر هنگامي به ميدان مي آيد كه شر جنايت از سرمان برداشته شده باشد.


سايه


  


Tuesday, January 11, 2005

 


سایه سعیدی سیرجانی عزیز:

آیا مخالفت شما با فراخوان با اصل فراخوان است یا با امضا کنندگان فراخوان؟ لطفا به وضوح دلایل مخالفت خود را توضیح بدهید زیرا که بسیار مایلم از نظرشما دوست عزیز در این مورد آگاه شوم. ضمنا در مورد جنایات جمهوری اسلامی و لزوم رسیدگی آن با شما نه تنها هم عقیده بلکه کاملا موافقم. از دید من فراموش کردن رسیدگی به جرایم این حکومت نه ضعف فراخوان این رفراندوم بلکه ضعف اپزیسیون ایرانیست.
با جنایتکار نباید آشتی کرد یا متحد شد. شاید بتوان صحبت از عفو یا تخفیف مجازات به عنوان نتیجه احتمالی مذاکرات جهت دار نمود اما در ازای جلوگیری از ادامه خونریزی و رسیدن حرکت مردم به نتیجه مطلوب و با حداقل تلفات. این تنها زمانی امکان پذیر است که درد و احساس خود را نه فراموش بلکه تبدیل به خرد جمعی نموده و راههایی هوشمند برای پی گرد این مورد در داخل و در خارج از طریق مراجع بین الملل دنبال نماییم. حال سوال من از شما این است که به عنوان یک حقوقدان در این زمینه چه فعالیتی صورت داده اید و چرا این موضوع را به طور جدی صرف نظر از مخالفت یا موافقت با رفراندوم مطرح نمی نمایید؟

شیما کلباسی
شاعر و فعال حقوق بشر


  


 



عنوان نامه: زمان

خلقيات سياستبازان ما ايرانيان!

درست بزنگاهي كه دنيا مي بايست نسبت به قطع حيات كامل هزار چهرة جمهوري اسلامي مهر پايان مي نهاد، خوب سرگرمي برايمان آفريديد جماعت سياستباز.

با آشنايي از ضعف آشكار برخي ايرانيان، بيش از دو ماه وقت و توان را صرف قلم فرساييهايي نموديد تا خشم ملت را فرو نشانيد! غافل از آنكه خشم فروخفته به بغضي مبدل مي شود سيل آسا كه تمامي اين جماعت سفسطه گرا را با آشنا و ناآشناي اين هزار چهره يكجا خواهد برد.

اين جماعت سفسطه گر زماني مناسب تر از اين زمان از كجا مي يافتند تا با صندلي گذاشتن و روحية قدرت طلب دم زنده بخش ديگري بر افرادي كه سالهاست قصدي جز نابودي ايران و آزادگان آن سرزمين نداشته اند ندمند.

اتحاديه اروپا ماه هاست منتظر برگشته شدن نظم اقتصادي به هم ريخته اش بوده، سالها با معامله گران اين هزارچهره مشغول داد ستاندن بوده و اگر دو سه سالي است مقبوليت و مشروعيت! اين معامله در مقابل فشار افكار عمومي و قربانيان سيستم به زير سوال كشيده شده ، چه بهتر از دلالان مهر و محبتي اين چنين كه "مخالفين" نمايان را در يك كيسه با عدم مخالفتي در بست در اختيارشان مي نهند.

يادم مي آيد اولين بار كه با آقاي باقرزاده تماسي ايميلي ايجاد شد، ايشان برايم داد سخن داده بودند كه موضوع "سلاح هاي اتمي و تحريم اقتصادي" عليه ايران را نمي پسندند! چشم وگوشم جستجو گرانه به نظارة اقدامات شخص شخيصشان پرداخت و هر چه بيشتر ديدم و شنيدم كمتر فهميدم! برايشان نيز نوشتم كه سركار پيام آور جبهة موسوم به دو خرداديد و نوعي مذاكره كننده بر ايشان.. بگذريم.

اما هر روز كه از اين مضحكه فراخوان دادنشان مي گذرد بيشتر تكه هاي "پازل" برايم روشن تر مي شود و داد بيداد كه ناظريم چه خر مرد رندانه در دو جبهه فعالند: تداوم غارت سرزمينمان و مشروعيت بخشيدن به قاتلين.

روي سخنم با جماعتي از هموطنان هست كه عنوان شاعر و فعال حقوق بشر بر خود مي كشند: چرا در زمان حاضر پاي فراخواني را امضا نهاده ايد كه كوچكترين فشاري را بر هزار چهره قدرت طلب در صحنه بين الملل به همراه نداشته؟

اگر در فراخوان درخواست ايجاد دادگاه ويژة رسيدگي به مسووليت جمهوري اسلامي آمده بود يا خطري كه اين جماعت آفريده اند نتيجه چه مي شد؟ غير از اين مي بود كه اتحاديه اروپا با سختي بيشتري مي توانست در قراردادهاي دوجانبه با مسوولين! پيش برود؟ آنهم در بزنگاهي كه نسبت به نقض حقوق بشر تا بدان حد افكار عمومي آماده گشته بود؟

اين حاميان انگار دوست دارند سرشان را زير برف كنند و بگويند "شتر ديدي نديدي".

سایه سیرجانی

  


Monday, January 10, 2005

 



نقاشی که سمت راست دیده می شود جلد کتابم سنگسار هست که با کمک هاله عزیزم(بلاگر سرزمین آفتاب) تعدادی از اشعارش را در وبلاگم قرار داده ام. اشعاری از این کتاب قبلا در سایتهای اینترنتی از جمله اخبار روز، ایرانیان، مانیها، قلمرو، کتاب شعر، شبکه و غیره به طور پراکنده چاپ شده است. ضمنا همانطور که در پشت جلد کتابم نوشته ام

نه فرشته معصومی هستم
و نه ادعای گذاشتن میراثی از شعر دارم
همانا
که هستم

شیما کلباسی



بین روباه یا گرگ بودن
گرگم
بین زمین و آسمان
زمین
بین مرگ و زندگی
یا درویش و ابریشم
(مثل پاهای دخترم روی میز)
همیشه رویم
می رویم
گل
می ریزم
باران
می کشم
نفس
می زنم
دف

زندگی

  


Sunday, January 09, 2005

 

نامه سرگشاده جمعی از وبلاگ نویسان به قاضی مرتضوی

آقای مرتضوی دادستان تهران

اقارير اخير آقايان روزبه مير ابراهيمی و اميد معماريان در جلسه هيات نظارت بر قانون اساسی که تنها بخشی از آن و آن هم به شکل سربسته از طريق مشاور محترم رئيس جمهور جناب آقای ابطحی منتشر شد نشاندهنده تخلف آشکار شما و ارگان زيرمجموعه شما در برخورد با متهمين بود. از آنجايی که اينگونه برخورد ها در زير فشار گذاشتن متهمين و شکنجه آنها به قصد گرفتن اعترافات دروغين در مجموعه دادستانی سابقه ديرين دارد و اين کار مخالف اصول مصرح در قانون اساسی و اعلاميه جهانی حقوق بشر هست لذا ازديدگاه ما شما در دادگاه افکار عمومی متهم به جنايت عليه بشريت هستيد.

آقای مرتضوی! شما بارها تبحر خود را در تهديد افراد به بازداشت و شکنجه واعدام به قصد اعتراف گيری از آنها يا وادار نمودنشان به سکوت اثبات کرده ايد. با کمال تاسف شواهد حاکی از احتمال تکرار اين رويه در مورد روزبه مير ابراهيمی، اميد معماريان،فرشته قاضی و سيد محمدعلی ابطحی است.

آقای مرتضوی! ما نويسندگان اين نامه هر چند که در بسياری از اصول دارای عقايد و آرای متفاوتی هستيم ولی در جايی که بحث دفاع از شرافت و حرمت انسان هاست همه هم رای و هم صدا بپا می خيزيم و سکوت نخواهيم کرد.

آقای مرتضوی! می دانيم که از قدرت و گستردگی نفوذ اينترنت در بين جوانان به خوبی آگاهيد که اگر جز اين بود اکنون شاهد فيلترينگ گسترده و بی سابقه آن نبوديم. پس به شما هشدار می دهيم که در صورت هر گونه تعرض به روزبه مير ابراهيمی، اميد معماريان، فرشته قاضی، سيد محمدعلی ابطحی و يا خانواده های شان، در يک اقدام هماهنگ وگسترده اعمال کاملا غيرقانونى و مستبدانه شما را با روش های مختلف به گوش جهانيان خواهيم رساند.

پ.ن. خواهش میکنم برای حمایت از بچه های داخل ایران این نامه رو در وبلاگهاتون منعکس کنید.
  


Thursday, January 06, 2005

 

That Calligrapher wrote three scripts:
The script which He could read,
and no one else.
The script which He could read,
and everyone else.
The script which neither could He read,
and no one else.
I am that Third Script!

Shams Tabrizi

I am not feeling well and have to go for more checkups, etc. I am scared. Maybe it's nothing or it may very well be everything. I am taking a semester off school for a while.
  


Monday, January 03, 2005

 

My biggest project ...these days is to dress the little girl. She starts jumping up and down the bed like a water fountain worshiping the amazement of the fresh air, moves back and forth like a snake, making faces as if I am waxing her eyebrows, laughs like I am her clown, struggles to run from my hands and I struggle to dress her and then she pushes and pulls... and we start all over again...

If only Maman was alive...
  


Saturday, January 01, 2005

 

The Poetry of Iranian Women Project:

I love... the poem by Persis Karim and the painting by Negar Assari-Samimi. Maybe I love the poem
P O M E G R A N A T E S ... for everything it presents... from the poet's two year old son (my girl is almost three years old ) and how I as an Iranian mother (who has experienced life in exile since the teenage years in South Asia and Europe) sending my girl to the daycare with a lunchbox full of Persian Cuisine (What can I say? I am not so sour about the Peanut Butter and Jelly sandwich... every American kid brings one to school... and after all the little girl has a delicate taste -whatever that means- she is more or less a vegetarian so I cook our food with vegetables and meat/chicken and then have the juice separated from the rest and ... cook the rice in the liquid...

I guess I started the post as director of the Poetry of Iranian Women Project and sum it up as the confessions of an Iranian mom!

note:

Negar Assari Samimi is an artist whose works go beyond borders and boundaries. I asked her if I could use some of her art works for the Iranian Women's anthology and she was kind enough to say yes.
  


 


Sheema: Behnoud has deleted some parts of his (blog's) comment section.
P: It's "his" comment section. Tell me why people comment anyway. I understand why some one blogs but I don't see the point why people read each other's blog and write comments.
Sheema: What's the point of having a comment section?

  


 


مثل اینکه بعضی ها نجابت آدم را با بلاهت اشتباه می گیرند

  


 

 

Blogroll Me! Global Voices Online - The world is talking. Are you listening? Bookmark and Share Blog Directory - Blogged