Iranian Woman
 

 


زن ايـرانـی
Iranian Woman
 

 
 
 

Can't Keep Quiet

 

 


Reelcontent.org

.

Recent

I have been enjoying Twitter for the past year. T...
Against Hollywood or Human Rights? An unholy all...
The Armenian Genocide France's Parliament passed...
Dictators and parasite hardly leave. Great minds ...
Steady And so it happens that today I started my...
The harrowing ordeal in Iran Shane Bauer: "How c...
گندابِ فرهنگ و فرهنگِ گنداب میروسلاو هولوب، شاعر...
Camp Ashraf residents are Protected Persons under ...
The speech attributed to Taeb is only published i...
Call for no fly zone in Libya.

Archives

03/01/2003 - 04/01/2003
04/01/2003 - 05/01/2003
05/01/2003 - 06/01/2003
06/01/2003 - 07/01/2003
07/01/2003 - 08/01/2003
08/01/2003 - 09/01/2003
09/01/2003 - 10/01/2003
10/01/2003 - 11/01/2003
11/01/2003 - 12/01/2003
12/01/2003 - 01/01/2004
01/01/2004 - 02/01/2004
02/01/2004 - 03/01/2004
03/01/2004 - 04/01/2004
04/01/2004 - 05/01/2004
05/01/2004 - 06/01/2004
06/01/2004 - 07/01/2004
07/01/2004 - 08/01/2004
08/01/2004 - 09/01/2004
09/01/2004 - 10/01/2004
10/01/2004 - 11/01/2004
11/01/2004 - 12/01/2004
12/01/2004 - 01/01/2005
01/01/2005 - 02/01/2005
02/01/2005 - 03/01/2005
03/01/2005 - 04/01/2005
04/01/2005 - 05/01/2005
05/01/2005 - 06/01/2005
06/01/2005 - 07/01/2005
07/01/2005 - 08/01/2005
08/01/2005 - 09/01/2005
09/01/2005 - 10/01/2005
10/01/2005 - 11/01/2005
11/01/2005 - 12/01/2005
12/01/2005 - 01/01/2006
01/01/2006 - 02/01/2006
02/01/2006 - 03/01/2006
03/01/2006 - 04/01/2006
04/01/2006 - 05/01/2006
05/01/2006 - 06/01/2006
06/01/2006 - 07/01/2006
07/01/2006 - 08/01/2006
08/01/2006 - 09/01/2006
09/01/2006 - 10/01/2006
10/01/2006 - 11/01/2006
11/01/2006 - 12/01/2006
12/01/2006 - 01/01/2007
01/01/2007 - 02/01/2007
02/01/2007 - 03/01/2007
03/01/2007 - 04/01/2007
04/01/2007 - 05/01/2007
05/01/2007 - 06/01/2007
06/01/2007 - 07/01/2007
07/01/2007 - 08/01/2007
08/01/2007 - 09/01/2007
09/01/2007 - 10/01/2007
10/01/2007 - 11/01/2007
11/01/2007 - 12/01/2007
12/01/2007 - 01/01/2008
01/01/2008 - 02/01/2008
02/01/2008 - 03/01/2008
03/01/2008 - 04/01/2008
04/01/2008 - 05/01/2008
05/01/2008 - 06/01/2008
06/01/2008 - 07/01/2008
07/01/2008 - 08/01/2008
08/01/2008 - 09/01/2008
09/01/2008 - 10/01/2008
10/01/2008 - 11/01/2008
11/01/2008 - 12/01/2008
12/01/2008 - 01/01/2009
02/01/2009 - 03/01/2009
03/01/2009 - 04/01/2009
04/01/2009 - 05/01/2009
06/01/2009 - 07/01/2009
07/01/2009 - 08/01/2009
08/01/2009 - 09/01/2009
10/01/2009 - 11/01/2009
11/01/2009 - 12/01/2009
12/01/2009 - 01/01/2010
01/01/2010 - 02/01/2010
02/01/2010 - 03/01/2010
04/01/2010 - 05/01/2010
05/01/2010 - 06/01/2010
06/01/2010 - 07/01/2010
07/01/2010 - 08/01/2010
09/01/2010 - 10/01/2010
10/01/2010 - 11/01/2010
11/01/2010 - 12/01/2010
12/01/2010 - 01/01/2011
01/01/2011 - 02/01/2011
02/01/2011 - 03/01/2011
03/01/2011 - 04/01/2011
04/01/2011 - 05/01/2011
07/01/2011 - 08/01/2011
09/01/2011 - 10/01/2011
11/01/2011 - 12/01/2011
12/01/2011 - 01/01/2012
02/01/2012 - 03/01/2012
04/01/2012 - 05/01/2012

 

 

Wednesday, November 30, 2005

 


"مجتبی سمیع نژاد نباید "قربانی کارزار صاحبان قدرت" شود.او نه به این جناح امید دارد و نه به آن جناح دل بسته است.مجتبی را با بازی های نازیبای سیاسی کاری نیست.او جایی را برای کسی تنگ نکرده بود و کرسی قدرتی را هم نمی خواست.او تنها می خواهد آزادانه آنچه را که در ذهن خود می پروراند،بر روی وبلاگ منتشر سازد.این خواسته ی زیادی نیست اما تاوانی که او می پردازد چه بسیار زیاد است."

محمدرضا نسب عبداللهی،نجمه امیدپرور
-----------------

"اين بار صدايش را از پشت تلفن مي شنوم، عصبي به نظر مي رسد، داغ کرده، خونش به جوش آمده مي گويد "نمي گذارند بي آم بيرون براي مرخصي"، مي گويم صبور باشد، مي گويد "تا کي؟". خوب راست مي گويد، او تا حالا بيش از 6 سال است که توی زندان مانده، آنهمه اذيت و آزار، فشارهاي روحي و رواني و فيزيکي ِ دوران ِ بازپرسي در سال 1378، سلول هاي انفرادي، که ابتدا زير حکم اعدام بوده، فکرش را بکنيد، به خاطر يک مشت ِ گره کرده و چهار تا قلوه سنگ ِ کوچکي که در شلوغي هاي کوي دانشگاه پرتاب کرده بود به سمت پليس ضد شورش، و به همين خاطر اسمش رفته بود توي ليست آدم هاي خرابکار و ضد انقلابيوني که مي بايست اعدام مي شدند، وحشتناک است، نه؟"

کيانوش سنجري از اوين تا دارالقرآن ِ گوهردشت
  


Tuesday, November 29, 2005

 

The Iranian blogger... Mojtaba Samie-nejad is sentenced to two years in prison.
-------


یادم نمی آید... چقدر بابت آخرین لباس شب برای رفتن به کنسرت گوگوش پول دادم... برای سفره ابوالفضل هم که قرار بود مهری خانم و هما خانم و صغری خانم بیایند ... تکه های درشت گوشت میان خورشتها غوطه ور بودند... روپوش /مانتوی هستی و شیما هم باید با روژ لب و روسری اشان همآهنگ می بود که مبادا کون کوچولوی خوشگلشان کمتر مورد توجه مردهای هرزه دهان قرار بگیرد... برادرم دکتر فلانی ریس بیمارستان امام خمینی... تا می تواند مردم را می دوشد... نوه خمینی سرتاسر تهران آپارتمان خریده است که از ثروت بادآورده اش مبادا کم نشود... پسر هشت ساله از زور فقر دستش را زیر چرخ ماشین می برد تا با عقب و جلو رفتن ماشین عده ای بخندند... یا اینکه سناریوی دیگری بوده؟ پسر دزدی کرده و ما که از وحشی ترین کشورهای دنیا هم وحشی تریم حکم داده ایم که دستش به زیر ماشین برود؟ ما البته که باز هم به خاتمی رای خوایم داد زیرا که داشتن تلوزیون مدار بسته در خانه امان دلیل پیشرفت فرهنگی امان است... به کنسرت رقص و اواز هم د ر لوس آنجلس و دوبی و لندن می رویم... با افتخار می گوییم که وضع مردم در ایران خوب است و فقط از وقتی احمدی نژاد آمده بورس تهران خراب شده... و فقط از وقتی احمدی نژاد آمده ارشاد سخت می گیرد... و فقط از وقتی احمدی نژاد آمده ما زندانی سیاسی داریم... و فقط از وقتی احمدی نژاد آمده ... اعدامهای خیابانی است... و سنگسار و... کودک هشت ساله دستش را برای لقمه نانی که می خواهد بخورد یا دزدیده که بخورد... باید به زیر چرخهای ماشین ببرد.

من شیما کلباسی به ایرانی بودنم افتخار می کنم... شما هم مثل من حتما افتخار بکنید!


------
earlier today ...I got this e-mail from P ...

Azizam,

Here is a forwarded petition from Mahyar about omission of "Persian Empire" from "Book of Knowledge". I know once you are on the job, we'll be all set.

Boos (kiss)

Please sign this petition: PERSIAN EMPIRE WAS OMITTED IN THE SCHOLASTIC ... these people have ommited the Persian Empire in the scholastic annual supplament books to show their compassion with the Iranian regim's project "destruction of Pasargad".
  


Monday, November 28, 2005

 

"Statistics don't lie. In 57 years of existence, there have been 30 governments in Israel, an average of about a new government every two years. That says everything.

What we learn from this is that no matter who the next prime minister is - Ariel Sharon, Amir Peretz, Bibi Netanyahu - and no matter what type of coalition is formed, it's not likely to survive more than two years. "

Adi Sterenberg November 27, 2005
Winds of political change in Israel
  


Sunday, November 27, 2005

 

The little girl: Maani? Mitoonam noon zangefili bekhoram? (Can I have gingerbread?)
Sheema: Na! Avval miveh bekhor (have a fruit first.)
She goes to her dad ... and in English: Maani... doesn't let me have gingerbread. This Is AWFUL!
  


Friday, November 25, 2005

 



On the turkey day ...as my daughter wisly calles it... we experienced heavy snow in the morning... and were not positive if we could make it out of the driveway and to our friends' house... where we were invited for the Thanks Giving dinner... waiting for the snow removal service... the little girl and her mom (myself) had a lot of snowball fight-fun...
  


Wednesday, November 23, 2005

 




کلباسي به خبرنگارسايت کتاب گفت:

گردآوري و چاپ مجموعه شعر زنان ايران براي من و پژوهشگراني چون "احمد کريمي حکاک"، "محمد خرمي"، "روشنک بيگناه"، "شعله ولپه"، "پرسيس کريم" و ديگر فعالاني که عاشقانه در پي معرفي شعر و ادب معاصر ايران هستند، تنها يک شروع محسوب مي شود. اين مهم با من و به من ختم نمي شود.
---
اسامی زیادی حذف شده که فکر کنم به دلایل مکانی و زمانی بوده است.
------------



برای سی و یکسالی که در زندگی ام بودی و بیست و سه ماهی که... خاطره ات ...مامان



فرزند اگر اجازه می دهی با تو سخن بگویم.



فراموش که نکرده ای چگونه نهال جوان وجودت را دستهای مهربان و قلبهای بخشنده ای باغبانی کرد تا امروز با قامتی برازنده و چهره ای جوان و مصمم به فردا بیاندیشی؟ گل وجود آدمی از محبت رشد می کند محبت را می شود برزبان آورد که هر کلام شیرین و دلگرم کننده دنیایی است. ولی محبت را می شود در دستهای خسته و چهره مهربان و درهم شکسته، بوی گرم نان در سفره، لباس مرتب شسته در جامدان، رختخواب تمیز و راحت و سرپناهی امن هم دید.
پدر و مادر فرزند را عاشقانه می خواهند، از بی محبتی سخن مگو، تو که این همه خواهان محبتی، مطمینی که محبت را می شناسی!! و قدر آن را می دانی؟! چند بار بر دستهای خسته و مهربان زن و مردی که تو را پرورده اند خیره شده ای؟ آیا در خطوط عمیق نشانه هایی از محبت ندیده ای؟
نکند تلاش و حضور همیشگی مادر برایت عادی شده است که در آن نقش محبت را نمی بینی؟ تو نوجوانی و تنها با زمان خواهی فهمید که گاه یک سخن تلخ هم نشان از محبتی عمیق دارد. تو تا کسی را عمیقا دوست نداشته باشی از او گله مند نمی شوی و به او اعتراض نمی کنی. زندگی سخت است و دشوار و فراهم کردن هر آنچه که خیلی هم به نظر نمی آید، کاری است کارستان. تو ارزش کلمه ها را می شناسی ... گاه کلمات معجزه می کنند...

نترس بگو سپاسگزارم

(این نامه را مامان وقتی سیزده سالی داشتم و تا رفتنم از ایران یک سالی هنوز باقی مانده بود برایم نوشته است... تا شاید که در سرکشیهای نوجوانانه ام دوباره اندیشی کنم... غافل از اینکه تا به امروز که سی و سه ساله شده ام دراین سرکشی... کمی و کاستی پیدا نشده... به گمانم بعضی خصلتها تا کهولت هم... دوش-بار ما می ماند.)

---------

شنبه صبحها پشت در کلاس باله دخترک... من ... پ و چند تا پدر و مادردیگر روی صندلیها ردیف می نشینیم. سرهایمان چسبیده و بینی امان پخش ... روی شیشه... اگر دختران کوچک صورتی پوش می توانستند ما را ببینند حتما وحشت می کردند. یکی از پدر ها که پزشک است و از مهاجران آمریکای جنوبی که در آمریکا بزرگ شده ... می گوید... چند روز پیش از رستوران بیرون می آمدیم... دختر سه ساله امان برای اولین بار عده ای را در حال سیگارکشیدن می بیند و بلند بلند می پرسد چرا اینها شمع توی دهانشان روشن کرده اند! پدر دیگر که یک مرد قد بلند و سفید پوست آمریکایی است و همسرش همکار پ... می گوید ناتالی دختر سه سال و نیمه اشان اصرارعجیبی دارد که حتما با پر های طاووس به سر... در تخت بخوابد. دزیره زنی سیاه پوست ... که معلم است ... می گوید آنجی دخترش باید ... من و پ بینی امان روی شیشه هنوز پخش است و از دیدن حرکات موزون دختر کوچک ... قند در دلمان آب می شود.
  


Tuesday, November 22, 2005

 


این روزها حالم اصلا خوب نیست... پ می پرسه دوستم داری... یا ازعشقت به من کم شده... می گم آره عزیزم .. می گه چرا نمی بوسیم... با من مهربون نیستی... می گم دارم می میرم... حوصله خودم رو ندارم اما دوستت دارم.... دختر کوچولو و من هر دو بدجوری سرما خوردیم و باید باهش کلنجار برم که زیر لباس پرنسسی یک بلوز یقه اسکی بپوشه... که می خواد با تیکه های تور توری که سی دلار می خری چون بچه دوست داره پرنسس سیندرلا باشه از پله ها حاضر نیست بیاد پایین چون گفتی یا باید بره زیر لحاف یا ژاکت و بلوز یقه اسکی زیر/روی لباس تور توری آبیش بپوشه... می گه لباسش مرتب نیست... چقدر بدش میاد از این بلوز یقه اسکی... که دیگه پرنسس نیست با این ژاکت و بالهاش روی ژاکتش جا نمی گیرن... چون هر روز صبح از خواب که بیدار می شه باید لباس و کفش و گردنبند و انگشتر و تاج به تن از پله ها بیاد پایین... دستش رو هم بگیرم... که هر روز صبح بین من و آژیر خطر خونه مسابقه هست که کی زودتر دستش می رسه که یک ثانیه دیگه اش پلیس دم خونه سبز نشه... تازه باید برای دختر توضیح بدم که چرا من با پیژامای خواب دارم از پله ها با مغز می افتم زمین... بعد تب و سرماخوردگی این معقولات هم به صبح اضافه بشه... که مثلا مانی من حالم خیلی بده... دارم بالا می ارم... تفم سبزه... افتاده رو میزم...دلم درد می کنه... چرا جیشم اینجوریه... من می ترسم ازش... چرا پیژاما تنته مانی... آدم با پیژاما نمیاد پایین... می بریم بازیک؟ من تکواندو نمی رم ... سرفه... سرفه... عطسه... من گشنتمه... من این صبحانه رو دوست ندارم... من سیرم... من ژاکت نمی پوشم... من حالم بده مانی... من رو دوست داری شیما؟ آره به خدا عاشقتم پ جونم... معلومه که دوست دارم... پس من چی ... دختر کوچولو رو دوست نداری؟ چرا من رو بوس نکرد مانی؟ چرا به من نگفتی دوستم داری به مانی گفتی؟ بیا اینجا ببینم... ما عاشقتیم پدرسوخته... من پدرسوخته نیستم ... من بچه ام، بوووووووس؟ بیا یه بوس گنده سه تایی بکنیم


بعد از بالا - پایین پریدن و ادا و اطوار ... لباسش رو پوشوندم که ببرمش دکتر... نشسته و مشغول دیدن کارتون تا مانیش هم حاضر بشه...

-----
رضا فرمند در سایت شخصی اش بخشی دارد به نام نگینه ها ... با سایت وی از طریق اخبار روز آشنا شدم و برای گذاشتن لینک از او اجازه خواستم که دیدم مهربان از من هم نگینه ای اضافه کرده است. نگینه ها جالب اند. شاید شروعی برای تغییر و تحول در تک بیتی هایی که بین ما رایج است تا به مرور زمان... با زبان امروزمان نزدیک شوند...
-----

مدتها پیش اشعاری را تحت عنوان اشعار موازی شروع به نوشتن کرده بودم... تجربه جالبی بود... عجیب هم ... یکی از آنها ... به زودی در مجله اینترنتی مانیفست به چاپ می رسد... داشتم به تو فکر می کردم که همیشه موازی من هستی... و در نبودنت هم بودنیست مامان... که به فکر افتادم یکی از آن قدیمیها را برای چاپ بفرستم... همه چی موازی هم هست... شانه هایم که زیر غم نبودنت تا خورده اند... سرفه هایم که از بی آبی وجود تو خشکند... چقدر هر از روزی سخت است... بیدار شدن... و جراحت نبود تو را مرهم نهادن... تا دوباره روزی را از سر بگیرم که تو نیستی... پاییز که می آید قلبم می گیرد و دستانم سرد سردند... زمستان هم که تو باز در میان تابوتت یخ می زنی...

گرم می شویم؟

  


Monday, November 21, 2005

 




امسال برای تولدم خیلی دلم می خواست به من تلفن کنی... تا مثل هر سالی که بودی صدایت را بشنوم... پارسال که نبودی یادم نیست چگونه گذشتم... امسال اما اتفاقی نامه ات را پیدا کردم... داشتم پاکت را به هوای آنکه خالیست به داخل سطل زباله می انداختم... ناخودآگاه اما دستم را به داخل پاکت بردم و دیدم کاغذ نازک... دست خط تو را دارد...


شیما جون...
همچو پرنده ای سبکبال رو به اشیانه زندگی آمدی و هستی را به ما شناساندی
تو نشان دادی که وجودی و وجود تو مارا سرگرم زیستن کرد و به ما آموخت که فرزند چیست و راه کدام است و چه باید بکنیم که آینده را بسازد.

و امروز دوباره آن روز است ولی با کمی تفاوت! در کنار همسری مهربان و فرزندی در...
و فردایی است که به امید حق مادر شوی و بدانی مادر چیست... تا چه حدی باید از خود گذشت تا حیات و زندگی موجود دیگری را رونق بخشید. این فردا دیر نیست... خواهد آمد و پربارترت خواهد کرد. می بینی که فرزند بهر شکلی و بهر راهی که دلخواهش است مادر را می کشاند و باز مادر خوشحال است و پر از امید و صفا چون یکرنگی میان آنها حکفرماست و دیواری حجاب آن نیست. شیما جون تولد تو تولد یک غنچه گل بود بدون نگرشی در عمر آن. و تولد تو مثل آن گلبرگ های غنچه گل در لابه لای گلبرگهای زندگی . با باز شدن هر برگ گل رویی از زندگی ات نشان داده می شود و برایت تجربه ای ارزنده به ارمغان می آورد. و حال بزرگترین ارمغان همزیستی با همسرت که می فهمد، درک می کند و تا بی نهایت با صفاست و مهربان و امیدوارم که فرزند شما هم همانند هردوی شما پر از خوبیها و مهربانیها و صفا باشد. ...

خوش باشید و صبوری پیشه کنید و با خوشبختی و موفقیت زیست کنید. ما هم با وجود شما شادی زندگی را بیشتر لمس می کنیم... ضمنا شیما جون هدیه ای ناقابل هست که فقط بعنوان یادبودیست و ضمنا با سوال کردن از مسیول آن آسیبی از نظر تنفسی نخواهد رسانید چون ساخت آن برای خانمهای حامله بوده... اینطور که مسیول آن می گفت... باز هم تولدت مبارک...

شاد و خوشبخت باشید

خدا نگهدارتان

مامان از طرف همه خانواده کلباسی

آبانماه 1380 – نوامبر 2001

  


Sunday, November 20, 2005

 


Happy Birthday Sheema
  


Saturday, November 19, 2005

 



...tomorrow... I will turn thirty-three... and I am still growing weightwise! ... acknowledging my age... makes me a bit of a holy one... I guess!

Thirty-Three

"i've journeyed here and there and back again
but in the same old haunts i still find my friends
mysteries not ready to reveal
sympathies i'm ready to return
i'll make the effort, love can last forever
graceful swans of never topple to the earth
tomorrow's just an excuse"

Smashing Pumpkins
  


Friday, November 18, 2005

 


دشب از خرید بر می گشتم... پسر قد بلند و مو سیاهی داشت کیسه های خریدش را عقب جیپ اش می انداخت... برگشت و نگاهم کرد ودرچشمانش بی خوابی موج می زد... طبق عادت همیشگی لبخند زدم... نگاه خسته اش روی صورتم نشست. دلم برای برادر کوچکم تنگ شد... خیلی وقت است صدایش را پشت گوشی تلفن نشنیده ام..... برادرم خیلی ایران را دوست دارد... ده ساله که بود مامان با خودش به پاکستان آورد که ما را ببیند... سال بعد که با مامان آمدند... بابا و مامان به او گفتند باید انتخاب کند که بماند یا برود ... اگر برگردد ایران اما دوباره آوردنش از محالات خواهد بود... کسی نیست که بخواهد اورا غیر قانونی از مرز خارج کند... قانونی هم که دیگر در پاسپورت مامان نمی تواند باشد... ماند... و اما همیشه از این انتخاب ناراحت بود... چشمان پسر روی صورتم نشست... چشمان خسته پسر مرا به یاد برادر کوچکم انداخت که قلبی بزرگ دارد... مهربان است... ایران را دوست دارد... و می خواهد پس از اتمام تحصیل پزشکی به ایران بازگردد... چشمان خسته پسر مرا به یاد برادر کوچکم انداخت... روزهای سختی که دو قاچاقچی مختلف پولمان را بالا کشیده بودند... چشمان پسر... شبیه چشمان برادرم است ... شاید او هم مثل امروز ما... اجداد مهاجرش از سلطه رژیمی خونخوار فرار کرده بودند...

چشمان من اما... آرزوی دیدار... وطنی دارند که مجتبی سمیعی نژاد اش در گوشه زندان نپوسد... که مرگ حرف اول را در آن نزند!
  


Tuesday, November 15, 2005

 


برای نادیا انجمن
جایی برای من نبود ...

مرغ نبودم
گوسفند نبودم
گاو نبودم
فیل نبودم که عاجم را
کرگدن هم

گردنم را بریدی
سرم
سرم
در میان پستانهایم گذاشتی

که زن بودم
که زن نبودم- انسان بودم

بودم بودم انسان زن زن انسان زن انسان
گیسو داشتم
چشم داشتم
لب داشتم
دل داشتم

مرغ نبودم
گوسفند نبودم
مذاب بودم آب بودم زمین بودم
زن بودم
تو را من همسر
همسنگ
بودم

مرا تو اما بریدی
سر سر بر تنم نهادی
تنم را در خاک
از خاک نمودی
قاتل!

شیما کلباسی


------
"While hanging out at a sidewalk café in downtown Beirut, a Lebanese-American friend of mine shocked me when he abruptly and forcefully dismissed a woman who walked up and said something to him in Arabic. Whoa, I thought. There was a side to his personality that I hadn't seen yet."

from Michael Totten's ...Middle East Journal.
  


Monday, November 14, 2005

 


پیش از کنفرانس اطریش الهام قیطانچی ای-میلی فرستاد که اگر کسی تمایل داره مطلبی ومقاله ای بنویسه در رابطه با مسیله زنان و غیره بنویسه و بفرسته که اگر مورد قبول قرار بگیره از طرف برای شرکت در جلسه دعوت کنند. من هم مطلبی نوشتم که البته نفرستادم... حالا شاید اگر حوصله و وقت ویراستاریش کنم و... و اما کلا ... امروز صبح داشتم به احزاب کنسروی ایران فکر می کردم که چه طوری هرکدوم برای خودشون با اسم ورسم و غیره دخل مردم عامی رو درآوردند... مثلا لاییک یعنی چی؟ جمهوری خواه یعنی چی؟ سلطنت مشروطه یعنی چی؟ مجاهدین خلق و کمونیست و اقلیتی و اکثریتی یعنی چی؟ حکمتیسم چیه! رفرومیست تا چه حد یعنی شارلاتان! آیا یک آدم خیلی معمولی که مطالعاتی در زمینه مکاتب و احزاب سیاسی نداره می تونه به راحتی متوجه قضایا بشه؟ باید چند کتاب راجع به مونارکیسم، مجاهدیسم، مارکسیسم و سوسیالیسم و غیره بخونه تا سر از کار این جریانات در بیاره؟ بعد هم... نسل خستگی ناپذیر و همیشه در جبهه سیاست که اکثرا با فرد مخالف پدر کشتگی پیدا می کنند! این مذهب ستیزیشون هم باید به مذهب زدودگی تبدیل بشه چون سالیان سال مذهب ستیزی این احزاب را به جایی نرسونده. مغز آگاه می دونه که انسان ذاتا از ناشناخته ها می ترسه واکثر آدمها احتیاج دارن که به یک باور مذهبی و یا عقیدتی تکیه کنند... مذهب هر چقدر هم که ارتجاعی و انعطاف ناپذیر باشه باز هم نمی شه از جامعه انسانی پاکش کرد... می شه برای اینکه نفس بقیه رو نگیره و آدمهایی که باورهای دیگه/غیر مذهبی دارند رو زمین گیر نکنه، از چوبه دار آویزون نکنه، سنگسار نکنه و یا گوشه زندون ندازه... با قانون بندی در چارچوب خونه محدودش کرد یا واسه کارتون خواب ایرانی در محدوده کارتنش... آخ! آخ! الان هم با نزدیک شدن سرما و برف مطمینم کارتن خوابها تو ایران برای گرم شدنشون به چیزی بیشتر از دعا احتیاج دارند.

اگر مثلا ایران مملکیتی بود که مدیریت سالمی داشت... آقای سنجابی به دست بوسی آقای خمینی نمی رفت که بعد یک عمر طغیان ازآتشفشان قله کوه ملی مردمیمون، موش زاییده بشه! مثلا بهاییها اعدام نمی شدند یا... مجاهدین با خفت در مصاحبه تلوزیونی اعلام به شکست نمی کردند و سلطنت طلب و سازمان اطلاعاتیها گوشه دیوار ردیف نمی شدند... بگیم ایران مثلا جایی بود که حزب کمونیست کارگری می تونست نماینده اش پهلوی نماینده حزب اسلامی بشینه... اونوقت می تونیم باور کنیم که احزابمون به یک منطق جمعی و معتدل رسیده اند ؟

این نوشته نه سواله نه جواب فقط وبلاگنویسی هست... نه سر داره نه ته... نه تهمت و نه ادعا...

-------
Golbarg Bashi, asked me to post this essay-article on my blog. This is part of an ongoing debate that ... will be comprised in the form of a book. You can find Golbarg's homepage and contact information ...here.

Ideological Tyranny in Iranian Women's Studies

Golbarg Bashi
Research student
University of Bristol
United Kingdom

November 14, 2005

Feminist research or women’s studies is a methodological perspective that criticises societal inequalities, with an emphasis on gender disparities. As a secular feminist I initiated a re-debate over the crisis in Iranian women’s studies/activism (intertwined) so that our scholarship and activism embraces more lives inside Iran. I did not in any way offer a fixed agenda for achieving a gender-equal state in Iran. As someone who has spent most of her life outside Iran, it perplexes me still that some senior Iranian intellectuals deconstruct one’s arguments as if it was a clear-cut programme to overthrow a whole government and create a revolution.

My major concern today is in gathering the scattered efforts, good-will and resources which we Iranians have an abundance of, and lend a helping hand to the women’s and progressive movements, the impoverished NGOs, the oppressed, the marginisalised, the hungry, the dispossessed, the prisoners, the censored intellectuals, the activists, and the students inside Iran (regardless of their religious and political convictions).

Read the rest here.
  


Saturday, November 12, 2005

 



When she was three weeks old Mom and I... dress her up in warm clothing, a blanket covering her body and walked in our neighborhood. People called her, little pumpkin, sweet pie, and precious baby. Today she is three years and a half and won her first medal. She is beyond the little pumpkin pie we carried in our arms... today she was the youngest... but the greatest for her baba (p) and maani (Sheema.) (One of the black belt gentlemen in the photo is not particularly... how can I put it... slim... so there maybe hope for me after all. I am starting to take martial arts lessons from next week... hoping to reduce my level of stress.)


وقتی دختر کوچولو سه هفته اش بود با مامان... لباس گرم تن دختر می پوشوندیم... زیر پتوی سبزی که مال دوران نوزادی خودم بود و از محدود وسایلی هست که مهاجرت و تبعید هجده ساله ام از دستم نگرفته... توی کالسکه نشونده و تو دور و بر خونه امون شروع به قدم زدن می کردیم. آمریکاییهایی که من باهشون تو خیابون و مغازه ها مواجه شدم عاشق نوزادند و به یک فسقلی نیم انگشتی کلی ابراز دلباختگی... می کنند... و اما امروز صبح دختر کوچولو که حالا سه سال و نیمه هست... لباس تکواندو به تن خیلی موقر جلوی داورها ایستاد و ادای احترام کرد... بعد هم حرکاتی که یاد گرفته بود رو انجام داد. البته که خیلی کوچیک هست... درواقع کوچیکترین شاگرد کلاس ... اما برای من و پ بزرگترین بانوی کوچولو...!
  


Friday, November 11, 2005

 

  


Monday, November 07, 2005

 

Ahmadinejad's Mein Kampf moment

There are differences between Hitler in 1925 and Ahmadinejad in 2005. Perhaps the biggest is this: When Hitler made his threats he was an obscure politician whom hardly anyone took seriously.

By contrast, Ahmadinejad is the president of a large and wealthy nation that operates terrorist organizations and is well on its way to developing nuclear weapons.

Clifford D. May
  


Sunday, November 06, 2005

 

My stomach turned when on the Chris Mathews show this morning, I heard Jimmy Carter complementing Bush senior (41) for his foreign policy accomplishments while criticizing Bush junior (43) for his foreign policy failures. There is a lot you can blame W for, but in this particular case, give me a break. What these foreign policy accomplishers screwed up so badly over the course of 50 years in the Middle East, cannot be turned around by W over night, no matter how "right" his vision might be.

Sheema Kalbasi

-------------
MORE ON MUSLIM RIOTS IN DENMARK
  


Friday, November 04, 2005

 


من: مانی زود باش!
دختر: مانی! دارم زود می شم.
من: امروز باید زودتر ببرمت مدرسه. ساعت نه کلاسم شروع می شه.
دختر: هآشکی * اونوقت منو از مدرسه میاره؟
من: آره عزیزم. مانی ساعت سه میاد دنبالت.
دختر: هآشکی اونوقت نیست واسم غذا درست کنه؟
من: چرا مانی! مانی واست غذا درست می کنه وقتی بیای خونه غذا داری.
دختر: مانی! شما خیلی عاقلی.

* هیچکس

  


Thursday, November 03, 2005

 

My motto is very much what Marion Wright Edelman, Attorney and civil rights advocate has said: "If you don't like the way the world is, you change it. You have an obligation to change it. You just do it one step at a time. You're not obligated to win. You're obligated to keep trying to do the best you can every day."


Sheema Kalbasi
  


Wednesday, November 02, 2005

 


The Human Rights Activist, Shiva Nazar Ahari was condemned to one year imprisonment sentence in Iran.
------

" Ganji's situation is now extremely critical. The authorities are exerting tremendous pressure on him to disavow his writings. "

Joe Stork, deputy Middle East director at Human Rights Watch.

------

- دشمن اسرائيل ، انساني است که به شيوه هفت هزار سال قبل مي زيد ، سيماي او ، پوشش او ، بوي بدن و پاهايش ، رفتار او با همسر و فرزندانش ، خانه يا غاري که در آن زندگي مي کند ، کلماتي که براي حرف زدن انتخاب مي کند ، ميزان آگاهي اش از پديده هاي دنياي جديد و خيلي چيزهاي ديگر.دشمنان اسرائيل صاجبان چفيه پوش چهرهايي ترسناک اند که در غزه ، جنين و بعلبک به خيابان مي ريزند ، براي قتل هزاران انسان بيگناه شادي ، هلهله و پايکوبي مي کنند ، صداهاي عجيب و غريب در مي آورند و تيرهوايي شليک مي کنند. خوشتان بيايد يا نيايد ، دوستي يا دشمني اسرائيل ملاک انتخاب است ميان تمدن و بدويت - اين يک حکم راستگرايانه ، نئوکنسرواتيو و غيرانساني نيست. اين واقعيت دنياي امروز ماست. قبول نداريد ، کاغذ و قلم برداريد ، خطي وسط صفحه بکشيد ، دوستان و دشمنان اسرائيل را يک به يک روي سمت راست و چپ خط حائل روي اغذ آوريد. نوشته خود را چند بار خوب نگاه کنيد و بعد لطفا از خود خجالت بکشيد ، اگر تا ديروز نامتان در کنار بن لادن ،‌احمدي نژاد ، خامنه اي و الزرقاوي بود.

نیما راشدان
  


Tuesday, November 01, 2005

 

Iran as the new Jewish state



Still...

I am pretty miserable and down with fever and a stuffed nose to carry around... but the good news is... today... I am high on chamomile and green tea... enough to post this. Manoke Khodabakhshian, the Iranian theoretician and commentator (he has a nose for it) recently said (Last Sunday that is)... we say... we want reform... the ruling regime in Iran... introduces three reform movements... we ask for a republic... they have seven type of republicans up their sleeves... we ask for a straight shooter, an honest journalist with years of experience in both Shah's and Khomeini's regimes... They send us Masoud Behnoud and Ebrahim Nabavi... we ask for a constitutional... lets say monarchy... they have it Hajjrian style (these last parts are not Khodabakhshian words but mine... I just felt like merging my bright intuitions and comments with his!)... So I say... lets try saying... we want Iran as a Jewish state and see what the regime in Iran can come up with! After all Jews... have been living in Iran for some 2000 years... perhaps the not so bright Mr. Mahmoud Ahmadinejad will now dress in a Rabbi suit to convince us... the regime in Iran has the winning card up their sleeve!
  


 

 

Blogroll Me! Global Voices Online - The world is talking. Are you listening? Bookmark and Share Blog Directory - Blogged