امروز با سر تب دار توی اتاق نشسته ام و دختر رو نگاه می کنم که بیرون در حال تاب خوردنه... و افکارم مثل تلو تلو خوردنهای پدر روی تپه پشت خونه... جلو وعقب می ره... بین تهرانی که یادم میاد وسبزی و جوانه های بوته های یاس زرد، گلهای رز صورتی و شکوفه های هلو و خاک نفس کشیده باغچه و بهار و پاسدارها و بسیجیها و ترسها. چقدر فرق هست بین این بهار با اون بهارها که زیر نور چراغ نفتی و شمع و بمبارانها برای امتحانهای مدارسی که فقط توش حرف زور و اراجیف یاد داده می شد باید درس می خوندم با امروز که از پشت پنجره دختر کوچولو رو می بینم که در آرامش و آزادی تاب می خوره.... چقدر خوشحالم برای همه روزهایی که سختی کشیدم ولی امروز می تونم اینجا باشم دور... دور از شخصیتهای خیالی که خودشون رو هر روز بیشتر ذخیره می کنند و با زبان بی منطق به شیشه وجود آدمها مشت می کوبند و ادعای کشف دنیا و حقایق مزخرفشون رو می خواهند مثل بیماری توی تن آدم فرو کنند... اینجا اما تصمیم و انتخاب با من هست.. اینجا بدون اینکه چرت بعد ازظهر اجباری باشه می شه ناله زد، سختیها رو مدفون کرد، خمیازه کشید، راحتی آدم مثل موهای کوتاه و بی ریخت... از توی دو تا سوراخ بینی بیرون نمی زنه... خشونت اسم نمایشنامه امام حسین به خودش نمی گیره و حماقت به اسم ایدولوژی یا دین توی دیگ مغز آدم کوبیده نمی شه... اینجا البته هر چیزی قالب خودش رو داره... هر سازی صدای خودش رو داره و هر بیماری نشانیهای خودش رو اما می شه ساز رو کوک کرد و بیماری رو علاج... اما جایی که بهار بچه گیهای من توش برای یک ذره نفس کشیدن التماس می کرد... ابعادش... با سیم خاردار حصار کشی شده بود و نقش آدمها از شکموهای هرزه خور و آدمکش که گاه مثل ماههای تمام نشدنی بعد از عشقهای سرخورده کش می اومدند... هم... بله... طولانی تر می شد...