Art, truth and politics
"God is good. God is great. God is good. My God is good. Bin Laden's God is bad. His is a bad God. Saddam's God was bad, except he didn't have one. He was a barbarian. We are not barbarians. We don't chop people's heads off. We believe in freedom. So does God. I am not a barbarian. I am the democratically elected leader of a freedom-loving democracy. We are a compassionate society. We give compassionate electrocution and compassionate lethal injection. We are a great nation. I am not a dictator. He is. I am not a barbarian. He is. And he is. They all are. I possess moral authority. You see this fist? This is my moral authority. And don't you forget it."
Harold Pinter
Sunday, December 11, 2005
Saturday, December 10, 2005

به یادت هستم...
Maman,
...ever since I opened my eyes into yours...my love for you has evenly spread in my body...like...when spirits grow into humans and become...mothers and daughters... (March 2004)
Two long years since I lost you to the soil.
I miss you woman.
Friday, December 09, 2005
امروز برف شدیدی می آمد و یکساعت و نیم ... توی خیابون خودمون گیج و کلافه با ماشین
گریپاچ کرده مونده بودیم. دختر کوچولو هم که چون نتونسته بودیم پیچ خیابون مدرسه و خونه امون رو بگذرونیم و تو ماشین نشسته بود... با هیجان و نگرانی می پرسید: آر وی لاست؟ بعد هم خودش تایید می کرد... گم شدیم! حالا چیکار کنیم! بهش گفتن نه مانی ما تو کوچه خودمونیم... ماشین گیر کرده... اگه ماشین راه نره فوقش پیاده می شیم تا خونه پیاده می ریم که تق صدای محکم ته ماشین به سنگ یا درخت یا چیزی تو همین مایه ها اومد و دختر بیشتر نگران شد که آخرالزمون شده... با هر جون کندنی بود و هل و بدبختی دیدیم نمی شه منتظر ماشین کمکی موند و به اتکای زور بازوی پ و رانندگی من بالاخره ماشین رو به توی سربالایی خونه خودمون رسوندیم... بگذرد که بعد نیم ساعت پ مجبور شد بره سرکار که رابط کامپیوتر/لپ تاب مخصوص کارش رو بیاره خونه و وقتی برگشت باز ماشین بین دو تا پارکینگ گیر کرد و با بیل زدن ماشین رو آوردیم تو...
Tuesday, December 06, 2005
Jason Lee Steorts: "Fakhravar's decision to run and his pesky refusal to keep quiet have put his life in danger. An Iranian tribunal informed his sister earlier this year that Iran’s anti-riot police have a standing order to shoot him on sight. But the threat of death appears not to have intimidated him, and he continues to devote his energies to the cause of Iranian democracy."
Monday, December 05, 2005
..تو آمریکا یه یک اصطلاحی هست که میگه ماندی مورنینگ کوارتر- بک ...چون یکشنبه شبها اینجا در چند کانال تلوزیونی فوتبال آمریکایی/راگبی داره و خیلی هم پر طرفدارن... فردا صبحش/روز دوشنبه تو یه سری برنامه های رادیویی راجع به این می شینن صحبت می کنن که اگه اونا بودن چی به مربی تیم میگفتن و راهنمایی می کردن که تیم فلان بهتر بازی می کرد/می برد... حالا صبح دوشنبه کوارتر بک خونه شیما!
پ: در حال ریش زدن/ شیما در حال لباس پوشوندن و کلنجار رفتن با دختر کوچولو که چون تو برف و سرما نمی شه با دامن بره مدرسه... حالا رضایت بده و پاهاش رو بکنه تو شلوارش!
من: پ؟ دیشب ازم یک سوالی کردن که یادم نمی یاد چی بود! اما جوابم رو یادمه... که گفتم...
شاعرای کشورهای آزاد از عشق و زندگی می نویسن و شاعران ایرانی همدوره من... متاسفانه از مرگ و فلاکت. چی فکر می کنی؟
پ: به نظرم درست گفتی. خیلی دوست دارم.
دختر کوچولو: من رو چی؟ من رو دوست نداره بابا!
پ: بابا جون من که هم دوست دارم هم عاشقتم...
دختر کوچولو: نه. ولی شما فقط به مانی گفتی دوسش داری.
پ: بیا بوست کنم.
دختر کوچولو در حال جهیدن... من: بچه بیا حالا این شلوارتو اول بپوش... مواظب باش نیافتی... مگه خرگوش شدی... می پری!
دختر کوچولو: مانی من بانی می خوام.
من: من نمی فهمم چی می گی. باید فارسی بگی تا مانی بفهمه.
پ: بگو خرگوش می خوام.
دختر کوچولو: من خرگوش می خوام.
من: الان زمستونه خرگوشها خوابن باید صبر کنی تا بهار که خرگوشها از تو لونه اشون دربیان... یادته پدر که اینجا بود دو تا خرگوش تو باغچه پدر می رفتن؟
دختر کوچولو: حالا که برف اومده... چرا پدر نمی یاد. پدر گفت برام اسکی می خره می بره بهم اسکی یاد بده. مانی میای به پدر تلفن کنی؟ من دلم برا پدر خیلی تنگ شده. الان خیلی برف اومده که بگیم برف اومده پدر بیاد.
-------
دیشب ... توی راه... ان-پی-آر راجع به آلن کوشان که از مادر یهودی کرد ایرانی و پدر مسلمان آذری ایرانی به دنیا آمده صحبت می کرد. موزیکش رو هم که مدتهاست مریدم.
Sunday, December 04, 2005
قربانی اسيدپاشی خواستگار
"آتش، آتش، آتش، سوختم، سوختم" اين فرياد "آمنه بهرامینوا" دختر ٢٨ سالهای است كه در يك بامداد آبان ماه ١٣٨٣ بهدليل اسيدپاشی خواستگاری ناكام، صورت، چشمان و دستان خود را از دست داد.
"حكايت غريبی است عشق ناخواسته". اكنون او در غربت تنهايی فرنگ خانهنشين شده زيرا چشمانی كه نمیتوانند ببينند، چهرهای كه نمیتوان ديد و دستانی كه ديگر نمیتوانند هيچ كاری برای او انجام نمیدهند فريادرس میخواهد...
Saturday, December 03, 2005
Double Pink
I was at a Kate Feiffer's reading with the little girl. She is a children's books author. Dressed in a pink shirt, a pink shawl, a pair of pink shoes, sitting on a chair next to a pink handbag, a pink panther (not really), and several pink books of hers stuck up and down next to her. Luckily by the end of the story the heroine had grown out of her love for the color!
Friday, December 02, 2005
Apparently the little girl feels she is the center of our world and her dad has a rather large face and of course she draws her mama as Rudolf the Red Nose Reindeer, yes, a lovable deer saving Christmas. Not a bad deal!
Thursday, December 01, 2005
امروز عصر پ تلفن مهمی داشت. به دختر کوچولو گفتیم باید پایین تو زیرزمین (محل بازی دختر و کامپیوتر من و ورزشگاه خونگی و انبار وغیره) با من باشه.
بیست دقیقه بعد
مانی؟ من دلم برای بابا تنگ شده. من می رم بالا پیش بابا. صدای کفشهای قرمز زرقی برقی. خش خش که یعنی داره می ره بالا.
عزیزم باید پایین باشی تا بابا تلفنش تموم بشه بعد شام می خوریم می خوایم ببریمت بازیک (محل بازی به زبون دختر) . بیا اینجا تا مانی مشقهاش تموم بشه.
ولی... ولی مانی من می خوام برم پیش بابا!
نه دختر جون الان نمی شه. بابا داره با تلفن حرف می زنه. مثل معلم تو که وقتی داستان می خونه باید همه ساکت بشین و گوش کنین. یا وقتی داری روی یه پروژه (کاردستی) کار می کنی بری بالا مثل اینکه تو وسط داستان بلند بشی داد بکشی. خوب معلم تایم آوت می کنه.
پس من می مونم اینجا تا بابا بیاد...
در محل بازیک
دختر کوچولو خوشحال و خندان در حال بازی و بالا رفتن از کوه مصنوعی در محوطه بچه ها بود. که یک پسر کوچولو دوید و رفت روی قله کوه نشست. بعد هم به دختر کوچولو یک نگاه ترسناک کرد و نعره ای کشید که برق از سر من پرید که یعنی من شیر شاه فاتح قله ام. دیدم دختر کوچولو دوید دوید پرید سرش رو توی بغل من گذاشت و از چشمهاش مروارید غلتون شروع کرد به ریختن. گفتم عزیزم اون از شما کوچیکتره بلد نیست حرف بزنه داد کشیده شما می تونی باهش بازی کنی اگه بخوای اگه نه می تونیم باهم بریم اونورتر بازی کنی. دیدم یواشکی سرش رو بالا کرد و بعد از چند دقیقه یواش یواش دوباره به طرف همونجا رفت. که پسر بچه باز دوید طرف خانوم شیر کوچولوی من. خلاصه پدر پسر بچه دست پسر بلوند و شیطونش رو گرفت و آورد که از دخترکوچولو معذرت بخواد. پرسیدم اقا شیره ی شما چند سالشه و معلوم شد نزدیک سه سالشه و خواهرش چهارسال و نیمه بود.
بچه هایی که مثل دخترم تنها بچه خانواده هستند نمی دونن دعوا با بچه های دیگه چیه
Subscribe to:
Posts (Atom)