Iranian Woman
 

 


زن ايـرانـی
Iranian Woman
 

 
 
 

Can't Keep Quiet

 

 


Front List Literature


سنگـسـار

.

Recent

"When I first put the flag in my car my family tol...
تریتا پارسی دیروز ای-میلی زده و جواب مطلبی که نوشت...
I think it was Isabel Allende who once had said in...
من یک منطق خیلی ضد روشنفکری دارم. معتقدم کسی که ب...
تا سوم ماه مه خیلی گرفتاری کاری و درسی دارم و وقت ...
A Ten-fold Increase in the Number of Prisoners Sin...
روزهایی که مزخرف زیاد می نویسم تو به خودت نگیر. ب...
Iran to grant gas contracts to European firms what...
In an open letter published on Iranian pro-democra...
12 Steps to succeed in the Iranian blogosphere 1)...

Archives

03/01/2003 - 04/01/2003
04/01/2003 - 05/01/2003
05/01/2003 - 06/01/2003
06/01/2003 - 07/01/2003
07/01/2003 - 08/01/2003
08/01/2003 - 09/01/2003
09/01/2003 - 10/01/2003
10/01/2003 - 11/01/2003
11/01/2003 - 12/01/2003
12/01/2003 - 01/01/2004
01/01/2004 - 02/01/2004
02/01/2004 - 03/01/2004
03/01/2004 - 04/01/2004
04/01/2004 - 05/01/2004
05/01/2004 - 06/01/2004
06/01/2004 - 07/01/2004
07/01/2004 - 08/01/2004
08/01/2004 - 09/01/2004
09/01/2004 - 10/01/2004
10/01/2004 - 11/01/2004
11/01/2004 - 12/01/2004
12/01/2004 - 01/01/2005
01/01/2005 - 02/01/2005
02/01/2005 - 03/01/2005
03/01/2005 - 04/01/2005
04/01/2005 - 05/01/2005
05/01/2005 - 06/01/2005
06/01/2005 - 07/01/2005
07/01/2005 - 08/01/2005
08/01/2005 - 09/01/2005
09/01/2005 - 10/01/2005
10/01/2005 - 11/01/2005
11/01/2005 - 12/01/2005
12/01/2005 - 01/01/2006
01/01/2006 - 02/01/2006
02/01/2006 - 03/01/2006
03/01/2006 - 04/01/2006
04/01/2006 - 05/01/2006
05/01/2006 - 06/01/2006
06/01/2006 - 07/01/2006
07/01/2006 - 08/01/2006
08/01/2006 - 09/01/2006
09/01/2006 - 10/01/2006
10/01/2006 - 11/01/2006
11/01/2006 - 12/01/2006
12/01/2006 - 01/01/2007
01/01/2007 - 02/01/2007
02/01/2007 - 03/01/2007
03/01/2007 - 04/01/2007
04/01/2007 - 05/01/2007
05/01/2007 - 06/01/2007
06/01/2007 - 07/01/2007
07/01/2007 - 08/01/2007
08/01/2007 - 09/01/2007
09/01/2007 - 10/01/2007
10/01/2007 - 11/01/2007
11/01/2007 - 12/01/2007
12/01/2007 - 01/01/2008
01/01/2008 - 02/01/2008
02/01/2008 - 03/01/2008
03/01/2008 - 04/01/2008
04/01/2008 - 05/01/2008
05/01/2008 - 06/01/2008
06/01/2008 - 07/01/2008
07/01/2008 - 08/01/2008
08/01/2008 - 09/01/2008
09/01/2008 - 10/01/2008
10/01/2008 - 11/01/2008
11/01/2008 - 12/01/2008
12/01/2008 - 01/01/2009
02/01/2009 - 03/01/2009
03/01/2009 - 04/01/2009
04/01/2009 - 05/01/2009
06/01/2009 - 07/01/2009

 

 

Tuesday, February 28, 2006

 


صبح غذای دختر را می دهم. لباسش را تنش می کنم و مشغول کارتون دیدن می شود تا حاضر بشوم. پ مثل هر روز صبح در حال ریش زدن است و پدر به عادت همیشگی صبح زود بیدار شده . صبحانه اش را خورده و رو به باغ و به انتظار نفس کشیدن زمین و شروع بهار و سبزیکاری روی صندلی نشسته است. سوار ماشین می شویم. پشت چراغ قرمز از آیینه به پدر نگاه می کنم. ساعتها به عقب کشیده می شوند... چروکها صاف...ولکه های قهوه ای صورتش پاک می شوند. من دخترک پنج ساله ام... میان حمام ایستاده ام. پدر ریشش را می زند... برس-فرچه را میان کف صابون فرو می کند... به صورتش می مالد... من دخترک پنجساله ام... با کنجکاوی به پدر نگاه می کنم. صورتش را کفی می کند... تیغ را رو به پایین می کشد... می گویم من هم می خواهم ریشم را بزنم. برس-فرچه را می دهد. می پرسم چرا زبر است؟ پوست صورتم می سوزد. می گوید چون پوست صورتت لطیف است. صورتش را می شوید. ادکلون می زند... و می گوید آخ! واخ! و می خندیم. به قد بلند او و موهای مشکی اش- سرم را از پشت خم کرده ام زیر گلویم را قلقلک می دهد- به صورتش نگاه می کنم... چقدر دوستش دارم... ساعت به عقب کشیده شده است... دست در دست روی برفها لیز می خوریم و اسکی یاد می گیرم... جلوی آیینه ایستاده است. خواب موهایش را شانه می زند... کراواتش را صاف می کند. عقربه را به زور به عقب می کشم. پشت رل نشسته است. ژاکت آجری رنگش از صندلی اش آویزان است. همه خوابند و من و چشمهای پدرم با هم به جاده نگاه می کنیم. دو طرف... درختان کاج ایستاده اند. نزدیک گرگان است.پدرم تخمه می خورد تا خوابش نبرد ... و رانندگی می کند. نزدیک عید است و ما به دیدن خاله ام به مشهد می رویم. اینجا دقیقه ها ایست داده نمی شوند. دلم برایت تنگ است. کنار من نفس می کشی. دخترم سرش را روی شکمت می گذارد و خوابش می برد. دوستت دارم. چینهای صورتت. حرفهای گاه پراکنده ات. مهربانی ات را و دل بزرگت که برای مامان تنگ شده. می دانم که احساس تنهایی می کنی. از آیینه نگاهت می کنم. خسته ای. کلاه سربازی مرا گذاشته ای. موهایت کم پشت روی پیشانی ات ریخته و چشمانت از پشت شیشیه عینکت چقدر کوچک دیده می شوند. لکه های صورتت قهو ه ای و دستهایت چروکیده شده اند. همان دستهای قوی که دستهای یخزده ام را میان برفها در دستهایش گرم می فشارد. دلم برای دستهای جوانت تنگ شده. دوستت دارم.

گاه که دخترک میان حمام می ایستد تا ریش زدن پ را نگاه کند... یاد من می افتم...

  


 

 

Blogroll Me! Global Voices Online - The world is talking. Are you listening? Bookmark and Share Blog Directory - Blogged